غم...
زمانی که از مادر متولد شدم...
صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر . . .
من با تو هستم . . .
از او پرسیدم کیستی. . . ؟
جواب داد غم هستم . . .
و آن لحظه فکر کردم غم عروسکی است که من با آن سرگرم میشوم . . .
ولی اکنون فهمیدم . . .
که من عروسکی هستم بازیچه غم . . .

نظرات شما عزیزان:
ئ 
ساعت16:10---15 ارديبهشت 1390
|